دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۳
English Deutsch
  • نماهنگ روز

نماهنگ روز

چاپ نوشته

میث، استوره و راز (۱)

فرستاده‌شده از سوی دکتر علی‌قلی محمودی‌بختیاری در تاریخ ۲۹ - بهمن - ۱۳۸۹

همه تا در «راز» رفته فراز       به کس وانشد این در «راز» باز(۱)

دکتر علی‌قلی محمودی‌بختیاری- زندگی آدمی، جهان ملت‌ها و فرهنگ‌های دیرینه‌ی انسان، سرشار و آکنده از رازهای گوناگون و آراسته به این رازهایند. خود آفرینش آدمی رازی است سر به مهر که کسی از چند و چون و بیش و کمش آگاه نشده و هرکسی به گمانی سخن گفته است و درگذشته است.

از آن‌جا که هر چیز ناشناخته، بحث‌انگیز است و هرچه ناشناخته‌تر، بحث‌انگیزتر، راز نیز «نهشته»ای است که صدها کتاب درباره‌اش نوشته‌اند و هنوز هرکس – اگر توانا باشد – می‌تواند به آن بپردازد و سخنش تازه و نوپدید باشد. اما در این گفتار نخست آماج من بحث درباره شناخت «میث» و «استوره» است – که هردو به معنی رازند – و در فرجام سخن از «رازه» می‌گرایم.

این دو واژه‌ی «میث» و «استوره»، مانند مفهوم‌شان پیچیده و ناشناخته مانده‌اند و در هر زمانی و هر اثری و به هر زبانی، رنگی ویژه به خود گرفته‌اند. اگر بدانیم همین «میث‌ها» و «استوره‌ها» تا چه اندازه در فرهنگ آدمی و شناخت آن کارگرند، با دلبستگی بیش‌تری به آن‌ها می‌نگریم و پیرامون‌شان می‌گردیم. به‌ویژه در فرهنگ ایرانی، آن‌چنان این دو واژه، بیگانه و دور از نظر مانده‌اند که چون مفهوم‌شان بیگانه به چشم می‌آیند و حتی گمان خویشاوندی آن‌ها را با زبان خود نداریم. شاهنامه که گنجینه‌ی «میث»‌های ایرانی است از آن رو بر همگان پوشیده و ناشناخته مانده است که مفهوم «میث» و «استوره» بر مردم دانشور این دیار پوشیده و بیگانه مانده است. چنان‌که در زمینه‌ی میث‌های ایرانی خواهیم گفت، «شاهنامه را باید از دیدگاهی دیگر شناخت.»(۲)

فردوسی – آفریدگار شاهنامه – خود به این دشواری و دیرشناختی اثر خود آگاه و بی‌گمان دانسته، در پرده سخن گفت و نمی‌خواست که «راز بزرگ» فرهنگ و نژاد خود را – که دشمن در کمینش نشسته و به نابودی و تباهی‌اش کمر بسته بود – آشکار کند و پای مدعی را به خلوتگه آن بگشاید. او آماج و آرمانی داشت و سازمان و نظامی ویژه، در زمانی بزرگ و تاریخی و پرخطر، وظیفه‌ایی سنگین بر عهده‌اش نهاد و او آن وظیفه را انجام داد و به فرجام رسانید – هرچه نیکوتر و به‌آیین‌تر – اما برای آنان که سرانجام روزی باید به «تماشاگه راز» درآیند و با شناخت این میث‌ها، بتوانند به گم‌گشته‌ی خود دست بسابند، کلید آن گنج بی‌کران را به دست داد و آن‌گونه که تنها برخی بدانند – در لابه‌لای سخن خود – گفت:

تو این را دروغ و فسانه مدان

به یکسان روش در زمانه مدان

از آن چند اندر خورد با خرد

دگر در ره رمز و معنی برد

آشنای خردمند آگاه به فرهنگ ایرانی، با این کلید به گشادن آن گنج کامیاب می‌شود. پیر توس چه رندانه گفت:

ز هر گونه‌ای هست آواز آن

نداند بجز پرخرد راز آن

در دیباچه‌ی «شاهنامه ابومنصوری» – بر خلاف آن‌چه همه می‌گویند – باید پس از شاهنامه فردوسی نگارش یافته باشد، همین معنا، اما «همه فهم و سطحی» بدین‌گونه آمده است:

«پس این نامه‌ی شاهان گردآوردند و گزارش کردند، و اندرین چیزهاست که به گفتار مر خواننده را بزرگ آید و هرکس دارند، تا ازو فایده گیرند و چیزها اندرین نامه بیابند که سهمگین نماید و این نیکوست چون مغز آن بدانی و ترا درست گردد و دلپذیر آید چون دستبرد آرش و چون همان سنگ کجا افریدون به پای بازداشت و چون ماران که از دوش ضحاک برآمدند، اینهمه درست آید به نزدیک دانایان و بخردان به معنی»(۳) که از چند و چون آن می‌گذریم و به ‌همان مفهوم سطحی‌اش بسنده می‌کنیم.

از میان خردمندان دیگر، پیر بلخِ نظرباز، از دانایان راز بود یا از واصلان به آن درگاه که چون مثنوی‌اش آکنده از این میث‌ها و استوره‌هاست، به خوانندگان اثر خود آشکارا، اما رندانه می‌گوید:

هست اندر باطن هر  قصه‌ای         خرده‌بینان را ز معنی حصه‌ای

و تکرار و تأکید می‌کند که:

بشنو اکنون صورت افسانه را         لیک هین از «که» جدا کن «دانه» را

کوتاه سخن، مولوی می‌گوید: حقیقت زندگی و راز آفرینش انسانی در دل همین میث‌ها و قصه‌ها و افسانه‌ها نهفته است. باید کوشید تا «دانه» را از «کاه» و حقیقت را از مجاز و لفافه‌های تودرتوی گذشت زمان، بازشناخت. با این «درآمد» سخن را به درازا نمی‌کشانیم و به سر سخن می‌رویم تا نخست «میث» و سرانجام «استوره» و «راز» را اندکی بی‌پرده‌تر و گشاده‌روتر نشان دهیم.

میث (Mith)

واژه «میث» را در زبان‌های فرهنگی به صورت آمیخته‌ی «میثولوژی = Mythology» می‌بینیم اما از ریشه و بن و خاستگاه نخستین ناآگاهند. بدان‌گونه که «میث» بیگانه و ناشناس‌وار، در زبان‌های فرنگی جای گرفته مفهوم و معنایش نیز باژگونه شده است. که اگر واژه‌نامه‌هاشان را بکاویم، معنی‌هایی چون: تاریخ اساتیر، تاریخ ارباب انواع، دانش اساتیر، افسانه، دروغ، موهوم … از آن‌ها به دست می‌آوریم، – همان معنی و دریافتی را که در فرهنگ ایرانی روزگار ساسانی و اسلامی از واژه‌ای «استوره» و «اساتیر» و «میث» و «میتوخت» در دست داریم. پیش از آن‌که به معنی و مفهوم «میث» و «استوره» و نمونه‌های آن در فرهنگ ایرانی اشاره کنیم، بایسته است پیرامون خود واژه‌ها بگردیم و پرده از چهره‌ی آن‌ها برگیریم. نخست به واژه‌ی بسیار دورمانده «میث» می‌پردازیم – که با همه ریشه‌داریش ناشناخته مانده است.

در نظر نخست شگفت‌آور است اگر بگوییم «میث» یک واژه‌ی کهنسال ایرانی است که مانند همه‌ی دگه‌های اندیشه‌ی ایرانی در زمان ساسانیان دگرگونه شده و معنی ساختگی، جای معنی اصلی و راستینش را گرفته و به عصر اسلامی منتقل شده است. برای از میان‌برداشتن شگفتی و روشن‌شدن آن به گذشته‌ی دور و بسیار دور برمی‌گردیم و این واژه را در زبان اوستایی یا پارسی کهنِ خورآیانی جست‌وجو می‌کنیم.

در اوستا واژه‌ی «میث =Mith» به کار رفته است – به معنی «راز»، «نشانه»، «نماد» – و بیش‌تر به صورت ترکیب با واژه‌ی دیگری به نام «اوخت=Uxt» به معنی سخن و گفتار به چشم می‌خورد که روی هم Mithuzt  به معنی سخن رازآمیز، گفتار نشانه، حرف رمز، سخن نمادین (سمبلیک) است.

اما همین واژه به صورت‌های ساده و مرکب در ادبیات دوره‌ی ساسانیان معنی اصلی خود را از دست داده و معنی‌ دروغ، بیهوده، ضد، مخالف، سخن پریشان و … به خود گرفته است.

این واژه، در متن‌های پهلوی به گونه‌ی: Mith ,Mih ,Myt ,Myth و برای نمونه: Mytoht ,Mithot ,Mytoxt ,Mithoxt به کار رفته است و میتوخت (Mit-oxt, Mitoxt) را به معنی سخن نادرست، دروغ، تقلب، سخن زشت و میتوختیها (Mitoxtiha) را به معنی به دروغ، از روی نادرستی، ناراستی – میتوختیک (Mitoxtik) نادرست، دروغ، دروغی و  … معنی کرده‌اند.(۴ و ۵)

و در بندهشن به گونه‌ی میتوخت Mit-uxt ,Mituxt آمده است که آن را به معنی سخن دروغ – دروغگویی ترجمه کرده‌اند و Mytwht’  sah  یا Mytwht’ sdx’ که جزء دوم آن را «هُزوراش» فرض کرده Mytoxtdev  خوانده‌اند و «دیو سخن دروغ و گمان دروغ» معنی کرده‌اند(۶) که البته برای من روشن نشد که چرا این واژه را «شاهِ رازسخن، شاهِ رازگفتار، شاهی که سخنش رازآمیز است، شاهی که سخن را با ایهام و گمان می‌گوید …»معنی نکرده‌اند و چرا جزء دوم آن را هُزوراش خوانده‌اند؟ پاسخ این پرسش و بسیاری از رازهای دیگر عصر ساسانی را باید در چگونگی بنیادگذاری فرمانروایی ساسانی و از میان‌رفتن نظام اشکانی یا فرمانروایی «پهلوانی» و آیین «بغانی» جست‌وجو کرد. نکته دیگر این‌که واژه‌ی «میث» با همه ترکیب‌هایی که در اوستا و پهلوی دارد به زبان دری اسلامی راه نیافته‌است اما در زبان‌های اروپایی مانده است. اگر چه جزء اول واژه‌های «میثاق» را که ترکیبی از «میث + اق» است – از «میثره» دانسته‌اند اما به نظر من باید این همان «میث» باشد با مفهوم پیش از عصر ساسانی که واژه‌ای است از واژه‌های آیین «بغانی» یعنی قراری با رازنهادن. در نهان با هم سخن‌گفتن، پیمان بستن، با راز و نشانه قرار گذاشتن …(۷) که باز می‌بینیم مانند بسیاری از واژه‌های اصیل پارسی و پهلوی در زبان عربی دست‌نخورده باقی مانده‌است، اما در فارسی دری به کار نرفته است. اگر به همان اندازه از آثار دوره ساسانی در دست داریم، آثار عصر اشکانی و «مهری» به دست آید، این واژه و ترکیب‌هایی از آن به دست خواهد داد.

استوره

این واژه که جمع مکسر عربی آن به صورت «اساتیر» بیش‌تر به کار می‌رود، مانند واژه میث Myth  بیگانه تصور شده‌است و حال آن‌که اصل این واژه در تمام زبان‌های هند و اروپایی (ایرانی) زنده و کاراست. در سانسکریت «Sutra» به معنی داستان است که بیش‌تر در نوشته‌های بودایی به کار رفته است(۸) در یونانی Historia به معنی جست‌وجو، آگاهی، در فرانسوی Histaire در انگلیسی به دو صورت story به معنی حکایت، داستان، قصه‌ی تاریخی، پیشینه و history به معنی تاریخ، تاریخچه، گزارش، روایت … به کار می‌رود. در زبان اصلی آریایی (ایرانی) این واژه در دست استادان زباندان و زبان‌شناس به همان صورت ساده خود به کار رفته است. در فرهنگ‌ها و واژه‌نامه به‌ گونه‌های «اسطوره، اسطور» و با معنی دگرگون‌شده سخن پریشان و بیهوده، سخن باطل، افسانه … آمده است. در فرهنگ معین، به عنوان معرب لاتین و یونانی از آن یاد شده‌‌است و حال آن‌که هیچ‌یک از فرهنگ‌های پیشین – که معمولاً می‌نویسند مأخوذ از …، از بیگانگی آن یاد نکرده‌اند و نشان می‌دهد که اساس واژه بومی بوده است، منتها به گمانِ عربی‌بودن کم‌تر به همین صورت ساده و مفرد به کار رفته است مگر آنان که بر واژه‌های زبان تسلط بسیار داشته‌اند؛ چون خاقانی هرچند همین مفهوم عصر اسلامی و یا ساسانی آن را مراد داشته است – که در چکامه ضد فلسفی خود می‌گوید:

فلسفه   در   سخن   میامیزید

وانگهی  نام  آن  جدل  منهید

وحل گمرهی است بر سر راه

ای خران پای  در  وحل منهید

قفل  استوره‌ی   ارستو   را

بر در  احسن‌الملل  منهاید …

راز

راز، یکی از واژه‌های ژرف، شگرف، مایه‌دار و پرکشش زبان فارسی است که معنی آن به اندازه‌ی یک جهان است و هیچ فرهنگی بی‌آن سرشار و پربار نیست.

زندگی، خود رازی ‌است سر به مهر که:

ز هر گونه‌ای هست آواز آن    نداند بجز پُرخِرد راز آن(۹)

که شناسای راز به برترین‌ها جای دارد و کسی است که از همه‌ی پیچ و خم‌های زندگی گذشته و به سوی سرچشمه هستی گردن کشیده و چیزها دیده که دیگران ندیده‌اند و نخواهند دید مگر به پای او برسند. مدعیانی که خود را شناسای راز می‌دانند، نمی‌دانند که نمی‌دانستند، زیرا:

در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز        هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد(۱۰)

حافظ، زاهد پرمدعای خودبین را – که به‌جز عیب نمی‌بیند – آسوده خاطر می‌کند و می‌گوید:

برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو (چو تویی)

راز این پرده نهانست و نهان خود بود

با آن‌که حافظ از آن کسانی است که دست‌کم  تا «در راز فراز رفته» و در «تماشاگه راز» نشیمن گزیده است، مدعیان را از این راه بازمی‌دارد و باور دارد که اینان حق دیدار راز را هم ندارند و با استواری تمام می‌گوید:

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز

دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

شگفت‌تر آن‌که «قصه» یا «میث» را در گویش‌های ایرانی – برای نمونه گویش کردی – راز می‌گویند. آن‌چه را امروزه مردم‌شناسان و جامعه‌شناسان زیر نام «توتم» و «تابو» (Totem – Taboo) می‌شناسند و می‌شناسانند، همه رازهایی هستند که برخی فرهنگ جامعه‌های بشری را در خود نگه داشته و به آینده انتقال داده‌اند.

گذشته از آن‌که توتم، خود رازی است از رازهای هر جامعه، «بت» نیز نماد و نمونه‌ای رازگونه است از آن‌چه بشر اندیشه‌مند،‌ اندیشیده است که با گذشت روزگار چون مفهوم آن راز به‌کلی بر مردم پوشیده مانده است و هرکس به خیالی درباره «بت» اندیشیده‌است، برخی به دشمنی با آیین بت‌گرایی برخاستند؛ اما آنان که آگاه بودند دانستند که این رازی است بس شگرف و والا که چون سر به مُهر دارد و از آن چیزی نمی‌دانند، دشمنش می‌انگارند. شیخ محمود شبستری از آن آگاهان بود که گفت:

مسلمان گر  بدانستی که «بت» چیست          یقین کردی که دین در بت‌پرستی است

و نیچه خردمند آلمانی در دم مرگ به خواهرش نوشت: «به من قول بده که پس از مرگم تنها دوستانم بر جنازه‌ام حاضر شوند. مردم فضول، دیگر آنجا نباشند. مواظب باش کشیش و همانندان او بر مزارم سخن یاوه و دروغ نگویند زیرا، در آن هنگام، من توانایی دفاع از خود را ندارم، بگذار تا چون یک بت‌پرست خالص به گور روم.»(۱۱)

حافظ رندانه‌تر از هر کسی «بت» را به عنوان «نماد» شناخت و معرفت، شناسانده است و بسیار باریک‌بینی و «خردانگاری» باید تا مفهوم سخن حافظ، آشکار شود. این غزل حافظ را با دقت بخوانید:

گفتم  کیم دهان  و  لبت  کامران  کنند          گفتا  بچشم  هر چه  تو گویی همان کنند

گفتم به نقطه‌ی  دهنت خود که برد راه          گفت این حکایتی است که با نکته‌دان کنند

گفتم «صنم»پرست مشو با «صمد»نشین          گفتا به  کوی عشق هم این و هم آن کنند

گفتم شراب‌وچنگ نه‌آیین مذهب‌ است           گفت این عمل به مذهب پیر مغان کنند …

در «کوی عشق» یا در «مذهب عشق» «صمد» و «صنم» یک مفهوم و پایگاه دارند و «صنم» «نمادی» است که دایره شناختش گسترده‌تر و تحلیلش خردافزاتر است.

باز دزدانه یا رندانه بر سخن حافظ بنگریم و بگذریم که آن «رند بینادل» آن‌گاه که سری به میخانه می‌زند و «پیر مِی‌فروش» را گرم سخن با آشنایی می‌بیند، گوش فرا می‌دهد. می‌شنود که پیر، سخن آمیخته با راز با آن آشنا می‌گوید. دگرگون و حیرت‌زده با خود می‌گوید:

راز نهان که عارف سالک به کس نگفت        در حیرتم که باده‌فروش از کجا شنید

آری، گاه راز در سینه‌ی ساده‌ترین کسان نهفته است که ظاهرشان نشان نمی‌دهد که در درون غوغایی دارند. از سوی دیگر کسانی چون حافظ راز را رندانه انتقال داده‌اند؛ آنان‌که آشکار کرده‌اند چون حسین منصور حلاج‌اند که بر دار افشا کردند. حافظ اگر «محرم رازی» پیدا می‌کرد بی‌پروا راز را بر او افشا می‌کرد این سخن خود اوست که می‌گوید:

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوایم     با دوست بگوایم که او محرم رازست

مهم این است که «محرم راز» پیدا شود.

گواه سخن را سه غزل از حافظ نقل می‌کنم و بی هیچ شرحی از آن‌ها می‌گذرم. این سه غزل «نمادین» یا «سمبلیک» نماینده و نمودار تام و تمام دیوان حافظ‌‌اند:

غزل شماره ۱

عکس روی  تو  چو  در  آینه‌ی  جام  افتاد    صوفی از  خنده  می در طمع  خام افتاد

حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد    اینهمه  نقش  در   آیینه‌ی اوهام  افتاد

اینهمه عکس می و نقش نگارین  که  نمود     یک فروغ رخ ساقی است که‌ در جام افتاد

غیرت   عشق  زبان  همه  خاصان  ببرید    از  کجا  سر  غمش در دهن عام افتاد

آن شد ای خواجه که در صومعه‌ام بازبینی     کار  ما با رخ ساقی  و  لب  جام  افتاد

من  ز  مسجد  به خرابات نه خود  افتادم      اینم  از  روز  عزل  حاصل  فرجام  افتاد

چکند کز پی دوران  نرود  چون پرگار      هر  که در دایره‌‌ی  گردش ایام  افتاد

هر دمش با من دل‌سوخته لطفی دگر است       این گدا بین که چه  شایسته‌ی انعام افتاد

زیر  شمشیر غمش رقص‌کنان باید رفت      کانکه شد کشته‌ی او نیک سرانجام  افتاد

در غم زلف تو آویخت دل از چاه  زنخ        آن  کز  چاه  برون آمد و در دام افتاد

عارفان(صوفیان) جمله‌ حریفند و نظرباز ولی      زین  میان حافظ  دلسوخته  بد نام افتاد

توالی بخش‌ها و بیت‌های این غزل مطابق سلیقه نویسنده این مقاله است – که باید چنین باشد- وگرنه در چاپ‌ها و دست‌نویس‌های گوناگون دیوان خواجه، این توالی و نظم پریشان است و درهم و توجه دقیق و ژرف به این نظم خود معنای دیگری دارد. از این‌جاست که حافظ‌شناسی دشوار است.

غزل شماره ۲

یاد  باد  آنکه  نهایت  نظری  با  ما  بود       رقم  مهر  تو  بر چهره‌ی ما  پیدا  بود

یاد باد آنکه چو چشمت به عتابم می‌گشت       معجز  عیسویت  بر لب شکر خا  بود

یاد باد آنکه  صبوحی زده در مجلس انس      جز من  و یار  نبودیم و خدا با ما بود

یاد باد آنکه رخت شمع طرب می‌افروخت       وین دل سوخته  پروانه‌ی بی‌پروا  بود

یاد باد آنکه چو یاقوت  قدح خنده زدی       در میان من و لعل تو حکایت‌ها بود

یاد باد آنکه مه من چو کمر بر بستی      آنچه در مسجدم امروز کم‌ست آنجا بود

یاد باد آنکه به اصلاح شما می‌شد راست      نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود

غزل شماره ۳

در ازل  پرتو  حسنت  ز تجلی دم  زد                عشق پیدا شد و  آتش به  همه عالم  زد

جلوه‌یی کرد رخت دید ملک‌ عشق نداشت             عین آتش شد از این  غیرت  و بر آدم زد

عقل  می‌خواست کزان شعله چراغ  افروزد           برق  غیرت  بدرخشید  و جهان  برهم  زد

مدعی  خواست که آید  به  «تماشاگه راز»               دست غیب آمد و بر سینه  نامحرم  زد

دیگران قرعه‌ی قسمت همه بر عیش زدند                دل غم‌دیده  ما  بود  که  هم  بر  غم  زد

جان علوی هوس  چاه زنخدان تو داشت                 دست در حلقه‌ی آن زلف خم اندر خم زد

حافظ آن روز طرب‌نامه عشق تو نوشت                          که  قلم بر سر اسباب دل  خرم  زد

ادامه دارد…

پی‌نوشت

۱-

اگر مرگ داد است بیداد چیست؟       ز داد این همه بانگ و فریاد چیست

ازین  راز  جان  تو  آگاه  نیست    بدین  پرده   اندر  ترا   راه   نیست

همه   تا   در   راز   رفته   فراز     بکس   بر   نشد  این   در  راز   باز

در دیباچه‌ی داستان رستم و سهراب این بیت‌ها افزون بر دو بیت جلوتر می‌درخشند. سخنگوی دل آگاه بینادل توس یکی از «میث»های دل‌انگیز پرمغز بغانی را به زیور سخن آراسته و از همان آغاز به راز اشاره می‌کند و خواننده‌ی تیزبین را کلید سخن در دست می‌گذارد. اما همه‌ی ویراستاران شاهنامه از این راز آگهی ندارند و به گمانی داستانی در دست گرفته به پس و پیش کردن واژه‌ها یا کم و افزونی بیت‌ها یا شرح‌گونه‌یی از دیدگاه خود دل خوش داشته‌اند تا آنجا که با آن همه کند و کاو هیچ‌کدام گمان این را نیز نکرده‌اند که واژه‌ی راز در این نیم بیت «همه تا در راز رفته فراز» درست است و واژه‌ی «آز» نه معنی دارد و نه مفهومی را می‌رساند. به گمان من از نظر ویرایش ظاهری تنها واژه‌یی که می‌بایست به آن پی می‌بردند همین واژه‌ی «راز» در این نیم بیت است. افزون بر ۱۵ سال است که هرگاه این بخش از شاهنامه را خوانده‌ام واژه‌ی «راز» را به جای آز، به کار برده‌ام. در شاهنامه‌ی ویراسته دبیرسیاقی و نیز شاهنامه‌ی چاپ شوروی و چاپ مول نیز به آن پی برده نشده است همینکه مژده پژوهش استاد مینوی را در داستان رستم و سهراب شنیدم امید داشتم که به این نکته تاریک اشاره‌یی – اگر چه باریک – خواهد رفت و آن روز که این اثر منتشر شد و یک نسخه آنرا برای بررسی و اظهارنظر برایم فرستادند با شتابی آزآلود گشودمش و بی‌اختیار چشمم بر این بیت قرار گرفت که باز به همان صورت نقل‌شده‌ی دیگران بود، اما استاد به حاشیه مراجعه داده بودند که نام حاشیه و شرح استاد باز چراغ امیدم را خاموش نکرد، اما ای کاش نمی‌خواندم که استاد گره‌ای بر گره‌های پیشین افزوده بود و چنین اظهار داشته بودند که: «گوئیا فردوسی این داستان غم‌انگیز را نتیجه کثرت آز مردمان می‌شمارد. ابیات ۶۹۸ و ۸۱۷ نیز دیده شود.» این ابیات که آقای مینوی اشاره کرده‌اند این‌هاست:

نداند همی مردم از رنج آز     یکی دشمنی را ز فرزند باز

همه تلخی از بهر بیشی بود     مبادا که با آز خویشی بود

که هیچ ربطی میان معنی این دو بیت با آن بیت ژرف – که همه را تا در «راز» می‌کشاند ولی آن در بر کسی باز نمی‌گردد – نیست. اگرچه شاید گروهی اندک از ره بردگان به ستیغ رندی از «درز» در با جهان راز آشنا شده باشند – چنانکه در متن گفتار آمده است – حافظ رازدان بینادل به مدعی میگوید:

برو ای زاهد خودبین که ز چشم چو توئی     راز این پرده نهانست و نهان خواهد بود

که مفهوم آن بیت فردوسی در این بیت حافظ متبلور است نه در ابیات شماره ۶۹۸ و ۸۱۷ همان داستان رستم و سهراب و باز چنانکه در متن همین مقاله آمده است، برای مدعیان، حتی در «تماشاگه راز» نیز راهی وجود ندارد. خواجه این نکته را بی‌پرده می‌گوید که:

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز

دست غیب آمد و بر سینه‌ی نامحرم زد

پس بی هیچ گمانی «همه تا در راز رفته فراز» درست است و جوهر شاهنامه در همین سخنان رازگونه یا «میث‌ها»ی نهفته در آن است. اگر در متنی یا نقلی واژه‌ی راز به کار رفته باشد شاید ناآگاهانه بوده است وگرنه تاکنون کسی را ندیده‌ام که از این ژرف‌بینی برخوردار بوده باشد – جز آنانکه آگهند و می‌شناسمشان -.

۲- به تاریخ پنجشنبه ۳۰ آذر ماه ۱۳۵۱ از سوی سازمان فروهر جوانان زرتشتی برای ایراد سخنرانی دعوت شدم. موضوع سخن «شاهنامه از دیدگاهی دیگر» بود ولی از بخت بد و یارمندنبودن زمان تاکنون به چاپ آن سخنرانی کامیاب نشده‌ام. کوتاه سخن اینکه: شاهنامه را باید از دیدگاهی ویژه بررسی کرد و کاوید که با آنچان بررسی ژرف و آرمانخواهانه شاید بتوانیم به گنجینه فرهنگ ایرانی نهفته در شاهنامه دست یابیم.

۳- مقدمه‌ی شاهنامه‌ی ابومنصوری (نگاه کنید به گنج گهر یا نمونه‌های نظم و نثر فارسی) از نویسنده.

۴- نگاه کنید به: خلاصه واژه‌نامه پهلوی نوشته مکنزی استاد زبان‌های باستانی ایران در دانشگاه لندن:

A concise Pahlavi Dictionary by: D.N.Mackenzie, Reader in Iranian Languages in the University of London 1971.

در این واژه‌نامه، واژه‌ی False ,sontary ,Myth=(دروغ، مغایر، مخالف، ضد) Mythoxt=Opposite را Falsehood  (دروغگویی ..) معنی کرده است.

۵- نگاه کنید به: فرهنگ پهلوی، نگارش دکتر بهرام فره‌وشی، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران.

۶-  نگاه کنید به: واژه‌نامه‌ی بندهشن، نگارش دکتر مهرداد بهار، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران.

۷- این سخن حافظ که به تنهایی جوهر فرهنگ ایرانی را دربر دارد، واژه‌ای «میثاق» را به همین معنی که من پنداشته‌ام دربر گرفته است:

از دم صبح ازل تا آخر شام ابد

دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود

۸- واژه‌ی «Sutra» در نوشته‌های سانسکریت به صورت‌های گوناگون آمده است. به طور ساده Sutra در سانسکریت به معنی «دفتر هدایت»، «کتاب راهنما»، «دستور کوچک»، «پند و اندرز»، «مقوله یا امر بدیهی» و بالاخره مجموعه پندها، نصایح و مقولات… » است که به هر صورت مفهوم «استوره» را دربر دارد. بی‌جا نیست که یادآور شوم در برابر Mythology واژه‌ی دیگری در سانسکریت به کار می‌رود به نام (دیومالا=Dev-Mala) که معنی اصلی و اصطلاحی آن «علم الاصنام» یا «بت دانش» است. دیومالا دو کلمه است. ۱- «دیو» که به معنی: روشنائی، فروغ، خدا و بت است ۲- «مالا» به معنی: تسبیح دانه‌های تسبیح، تعریف ستایش و حمد . . . است که علاوه بر مفهوم «میتولوژی» به معنی ستایش بزرگان، تعریف بزرگان … به کار می‌رود.

۹- مقدمه همین مقاله.

۱۰-حافظ.

۱۱-نیچه‌ی گوشه‌گیر، ص ۶۵. (نگاه کنید به: تاریخ فلسفه نوشته‌ی ویل دورانت ترجمه‌ی زریاب خویی، جیبی، ج ۲، ص ۵۵۷، چاپ سوم)

در این باره:

  1. میث، استوره و راز (بخش پایانی)

۱ دیدگاه

  1. hooshang haghbin می‌گوید،

    همانا که فردوسی پاکزاد، با رستم دستان، همان خداوند رخش وخداوند جان و خداوند خرد
    نهاد مردم را بنیان نهاد. براستی که از این برتر، فروزه ای بر اندیشه آدمی نمیگذرد. او
    شاهنامه را با نام آدم آغاز میکند. او جهان را به چهاربخش میکند : بی جان ، گیاه، جاندار ، مردم
    براستی رستم نماد آدم با خرد و رخش نماد گاو باخرد هستند. آیا باشندگان بی جان وگیاهان خداوندان
    خرد نیستند؟ او به این پرسش چنین پاسخ میدهد
    از این پرده برتر سخن گاه نیست ز هستی مر اندیشه را راه نیست
    گمان میکنم فاینمن میگوید: اگر الکترون ها احساس داشتند، فیزیک به مراتب
    مشکلتر میبود! آیا این موجودات تاریخ را به خاطر نمی سپارند؟

    آیا خرد را پایانی هست ؟ او میگوید
    چو دیدار یابی به شاخ سخن بدانی که دانش نیاید به بن
    او به خرد بی کران باور دارد. آیا او خرد بیکران را یزدان مینامد؟ او میگوید
    که یزدان ز ناچیز چیز آفرید بدان تا توانایی ارد پدید

    نخستین مایه گوهران را نور میداند
    که یزدان بی رنج و بی روزگار آنرا پدید میاورد
    سر مایه گوهران این چهار براورده بی رنج و بی روزگار
    آیا در اینجا ” بی روزگار” به چم تند است یا اینکه نور در عدم حضور زمان پدید آمد؟
    در بندهش نور از زمان بیکران پدید میاید. آیا نور از نابودی بخشی از زمان پدید میاید؟
    در ادبیات زرتشتی، در آغاز، از زمان بیکران، زمان کرانمند پدید میاید
    وتهیگی میدان کنش است. همه راز آفرینش در همین جاست
    زیرا پس از این مرحله، سپنجی سرای به سادگی پدید میاید
    یکی آتشی بر شده تابناک میان آب و باد از بر تیره خاک
    نخستین که آتش به جنبش دمید ز گرمیش پس، خشکی آمد پدید
    وزان پس ز آرام سردی نمود ز سردی همان باز تری فزود
    چو این چار گوهر به جای آمدند ز بهر سپنجی سرای آمدند
    اصل عدم قطییت که در فیزیک مدرن مطرح است دو مفهوم مهم
    انرژی و زمان را به هم می آمیزد
    E ∆T≥ h/2π ∆
    (در اینجا برای یک مدت زمان کوتاه ، میتوان از نوسانات خلا(نا چیز) ، انرژی (چیز
    پدید آورد. هر چه این زمان کوتاهتر باشد انرژی بیشتر میباشد. به زبان ریاضی
    اگر زمان صفر باشد، انرژی بیکران میشود. حال تصور کنید که در زمان بیکران و
    پیوسته ، حفره ای (تهیگی) پدید اید که آنرا “حال” مینامیم. اگر این حفره بعد صفر
    داشته باشد، میتوان در این حفره زمانی جهانی به بزرگی نا محدود داشته باشیم
    او فقط از چهار گوهر سخن به میان می آورد : ،آب، باد ، خاک و آتش
    و یا: خشکی ، تری، سردی و گرمی
    در فیزیک مدرن از ذرات بنیادی پایدار سخن میرانند:
    لپتونها( الکترون، نوترینو ) ، فوتون و پروتون
    در مدل استاندارد از کوارک های نسل اول و لپتون های نسل اول و
    Z, Wاز فوتون ، گلوان، گرویتون ، و بزون های
    فردوسی میفرماید
    گهر ها یک اندر دگر ساخته ز هر گونه گردن بر افراخته
    ابر ده و دو هفت شد کدخدای گرفتند هر یک سزاوار جای

    در مورد فلکها چنین میگوید
    فلکها یک اندر دگر بسته شد بجنبید چون کار پیوسته شد
    فلک ها پس از تشکیل و ایجاد جاذبه به دوران آمدند. در نسخه شاهنامه
    من خورشید به دور زمین میچرخد (!)و زمین مرکزی تیره بود و سیاه
    اما میداند که : ز خاور براید سوی باختر نباشد ازین یک روش راست تر
    و اینکه: ز یاقوت سرخ است چرخ کبود نه از آب و گرد و نه از باد و دود

    با کمی تصورات ناسیونالیستی، تئوری بیگ بنگ را به خاطر میاورد

    در ادبیات کهن، از سه جهان سخن به میان میاید ؛ جهان روشنایی بیکران
    جهان تاریکی بیکران ، و تهیگی .

    روشنایی بیکران
    ——————————–

    تهیگی

    ——————————–
    تاریکی بیکران

    مقایسه این جهان بینی را با تئوری دیرک بسیار جالب توجه است
    در این تئوری معادلات دیرک دارای دو جواب میباشد. یکی یک
    الکترون را با انرژی مثبت
    (E>M)
    ، دیگری با انرژی منفی
    (EM
    ——————————–E=M

    ——————————-E=0 GAP=2M

    ———————————E=-M
    انرژی منفی E<-M

    در واقع، دریای بی ته منفی پر شده از الکترون، یک دریای منجمد
    سرد صفر درجه کلوین است که بی شباهت به تاریکی بیکران نیست
    دریای وارونه بی سر انرژی مثبت، بی شباهت به روشنایی بیکران
    نیست، مخصوصا اگر دریای انرژی منفی خالی باشد
    گپ=۲M
    به تهیگی یا میدان کنش بسیار شبیه می باشد

    ارسال شده در تاریخ فروردین ۳م, ۱۳۹۰ در ساعت ۱۲:۲۳ ب.ظ

دیدگاه شما

به گونه‌ی خودکار، واژگان پینگلیش به دبیره‌ی پارسی دگرگون خواهد شد. اگر می‌خواهید با دبیره‌ی لاتین بنویسید Ctrl+g را فشار دهید.
برداشت از اين تارنما تنها با يادکردن از نام «انجمن پژوهشي ايرانشهر» امکان‌پذير است.