
در یکی فریاد زیستن!
«بازی کردن بلد نیستم. بلد نیستم آدمها را تسلی بدهم. تا به امروز معتقدم که برای بقا در این جهان مقداری پوستکلفتی لازم است. در یکی از نوشتههایم آورده ام که رستگاری ما در بی اعتنا ماندن است. بی اعتنایی ما در و همچنین خصم ماست. آدم اگر قدری بی احساس نباشد چه طور می تواند با این تصور رو به رو شود که در قرن حاضر هنوز میلیونها فرد بشر، گرسنه و برهنه اند.» اشکوورتسکی(نویسنده چک)
هر چند که من منتقد فیلم به شمار نمی روم و تاکنون چیز زیادی در مورد سینما ننوشته ام، اما احساس می کنم در اینجا بایستی چند کلامی در مورد فیلم «کسی از گربههای ایرانی خبر ندارد» ساخته بهمن قبادی بنویسم. این نوشته را بیشتر باید نوعی قدردانی شخصی از کارگردان تلقی کرد تا داوری در مورد فیلم. با این حال تجربیات اجتماعی این جرات را به من می دهد که بتوانم ادعا کنم آن چیزی که قبادی در این فیلم درصدد بیانش بود را کمابیش درک کرده ام.
***
ما در این جا از جامعه ای صحبت می کنیم که به صورت سیستماتیک علاقه ی چندانی به کتابخوان جماعت ندارد و آبش با آنها در یک جوی نمی رود. متقابلا کسانی هم که حرفی برای گفتن دارند از اجتماع گریزان اند و دوست دارند بیشتر در گوشه عزلت سر به جیب عافیت فرو برند و حتی بعد از مردن در گورستان عمومی دفن نشوند و «بگذارند دستکم پس از مرگ، آرزویشان که به دور ماندن از مردم و پلیدیهایشان است، برآید.»(۱)
ولی آنان که در کشور ما حرفی برای گفتن دارند تنها به به کتابخوانها محدود نمی شوند.این اصطلاح را باید به عنوان کنایه ای پذیرفت از کسانی که حرف برای گفتن دارند. از نگارگر و موسیقیدان بگیرید تا آوازخوانها و… .
فیلم بهمن قبادی در مورد کسانی است که حرفهای زیادی برای گفتن دارند. درست یا نادرست به هر حال می خواهند آغاز کنند، ولی اجازه ای برای این کار ندارند. دوستداران موسیقی زیرزمینی در این کشور کم نیستند و به راحتی می توان به کسانی برخورد کرد که به نحوی با این مقوله سروکار دارند، اما جامعه آنها را در «حصار» خود نگهداشته است و نمیخواهد بپذیرد که جز «سرود» دسته جمعی در سالهای مدرسه، موسیقی دیگری نیز می تواند وجود داشته باشد.
ما استعدادهای جامعه خود را که همان سرمایههای انسانی به شمار می روند، همواره به صورت وحشتناکی کشته ایم. در واقع استعداد شگفتی در کشتن استعدادها داریم. جامعه با سکوتش کشتار توانمندیها را تایید می کند و حصار را تنگ تر؛ زیرا نمی خواهد بپذیرد که افراد می توانند برای زندگی شخصی خود، برای زیستن و زندگی کردن، دیگرگونه سبکی بیافرینند. از این دیدگاه همگان باید یکسان زندگی کنند و همانند الگو و یا قرائت رسمی به زندگی ادامه دهند و حتی تفریحات و سرگرمیها نیز باید یکسان باشد. هر کتابخوانی و ساز به دستی که کله اش بوی قرمه سبزی دهد محکوم به طرد از جمع «رسمیها» است. نباید شغل رسمی داشته باشد یا حقوق ماهانه بگیرد. نباید گزینش شود و… آنقدر باید «حصار» را تنگ تر کرد که له شدن این عده، آیینه عبرتی شود برای سایرین تا هرگز هوس دگرباشی به خود راه ندهند و تمام «آرزوهایشان ساکن غمگین بن بست شود» و حتی اگر کسی پژوهشی عملی و تصویری در مورد زندگی بخشی از این عده انجام دهد، او را نیز باید در حصار قرار داد و به بن بست رساند و به تنگنا کشاند.
پیگیران شبکههای مهم دنیا می دانند که در این یکی دو سال، برنامههای تلویزیونی زیادی در ارتباط با یافتن استعدادها و جوانان مستعد در کشورهای جهان ساخته شده است. یک عده برنامه ساز تلویزیونی راه می افتند در کشور و استعدادهای جامعه را جمع می کنند و به آنها امکان عرض اندام می دهد. جای خوشحالی و تاسف است که می بینیم که هر فرد کم استعدادی که توان سوت زدن دارد در این مسابقات شرکت می کند و انسان متعجب می شود که در این کشورها قحطی استعداد است که افراد با کارهای مضحک و کودکانه خود را معروف می کنند! در فیلم قبادی دیالوگی است با این مضمون در مورد یک جوان موسیقی دان:- خسرو آچار فرانسه است. درام می زنه. شعر می گه. صدای خوبی داره. گیتار می زنه. بیس می زنه... . ولی همین خسرو با این همه استعداد الان در مترو گدایی می کند!(مقایسه کنید با سایر جوامع)
گناه خسرو و امثال او این است که به موسیقی دلبستگی دارند نه بیشتر. یا عام تر بگوییم به “چیزی” دلبستگی دارند. به همین گناه هم باید استعدادشان له شود باید و به بدترین شکل ممکن ذلیل شوند. از خانواده باید طرد شوند. اگر کمی قوی تر باشند در طویله ی گاو می توانند تمرین کنند و اگر خوش شانس بودند در پشت بام آپارتمان. ولی جوامعی که در برابر شکوفا شدن توانمندیهای افراد خود سدی نباشند، نخستین بهره را از این استعدادها خواهند برد. تصور کنید! همه استعدادهای کشور ما برای سایرین اند. باید برای امریکاییها یا اروپاییها کار کنند. سرمایه را ما می دهیم و سود را بقیه می برند. هزینه را ما می دهم پزش را بقیه… .
جرم این است: خواندن…
خواندن یا نخواندن! بحث در این نیست، وسوسه این است!
بسیاری از انسانها اگر می دانستند که دانستن چقدر هولناک است همان کتاب اول را هم نمی خواندند. دانستن مسئولیت می آورد، مسئولیت بوی قرمه سبزی… و این بو، بقیه را فراری می دهد و آدمی را دق. برای نمونه تقدیر چنین بود که بنده اولین کتابی که باید می خریدم نامش “بینوایان” باشد و دومین کتابی که بایستی می خواندم “آرزوهای بزرگ” …
وقتی انسان چند کلمه بیشتر از آنچه که باید، می داند همه انتظار دارند! بیشتر مثل تروریست با تو رفتار می شود و یا … مبادا بدانند که می دانی. مبادا کسی بداند که میوه ممنوعه را خورده ای. مبادا خود را لو دهی.
دانه باشی مرغکانت برچنند
غنچه باشی کودکانت برکنند
دانه پنهان کن بکلی دام شو
غنچه پنهان کن گیاه بام شو
با اینکه بین جامعه و آنان که حرف دارند فاصله است، نمی دانم چرا همه فکر می کنند که آدم چیزدان و کتابخوان باید رستم دستان هم باشد. فکر می کنند که حتما باید همیشه در اندیشه بقیه باشد و خود را وقف کند. حتی حق ندارد، افسرده شود یا ناامید و پژمرده. زندگی بی رحم است، ولی جنبندگان که ما باشیم بیرحمترانیم. از دور که نگاهت می کنند بی دردِ بی دردی و اگر اعترافاتی داشته باشی ناتوان و ضعیف. به چشم “تروریست” نگریسته خواهی شد ولی توقعات از تو به حد بی نهایت است. زندگانی ات اینگونه می گذرد. لقلقه ی زبانت این است که این نیز بگذرد! تصور می کنی که فردا روز بهتری خواهد بود. سرشار از امید، فرصت، قوت… . چشم به راهی که زمان بگذرد. روزهای و هفتهها را نمی خواهی. انگار روزهای جوانی اضافی اند، غده اند، دمل اند، غافل از اینکه معامله خطرناکی است. به قول شاملو: زمانی که همگنان من/عشق را/ در رویای زیستن اصرار می کردند/من ایستاده بودم/تا زمان/ لنگ لنگان از برابرم بگذرد/و اکنون/ در آستانه ظلمت/ زمان به ریشخند ایستاده است/تا منش از برابر بگذرم/و در سیاهی فرو شوم/به دریغ و حسرت/چشم بر قفا دوخته/آن جا که تو ایستاده ای.
کتاب را استعاره یا کنایه از بسیاری چیزها بگیرید. ساز، قلم، اندیشه و … و همین کتاب «شجره ممنوعه ای بود که طعم خوشی داشت. آدمی که سروکارش با کتاب (و خواندن) افتاد معمولا در خط فکر کردن می افتد و فکر کردن با برده مطیع بودن جور در نمی آید.» (۲)
پینوشت:
(۱): احمد شاملو، مجله فردوسی، ۱۳۴۵.
(۲): اشکوورتسکی.
در این باره:

نظر شما